شــوکــی که حال هممون رو ویران کرد...

این وبلاگ؛

متعلق به دی ماهی پسرکی است

که در یک صبح زمستانی از آسمان فرود آمد

و از برکت وجودش نام من شد*مــادر*...

تـو بهاری...نه بهاران ازتـوست...ازتـومی گیرد وام...هربهار این همه زیبایی را...به چه مانند کنم در همه آفاق تـورا..؟

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 فروردين 1396 | 17:45 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دنیای من.پسر شیرینم،شازده کوچولویی من...

کوچولو ک بودم..شوهر عمه مهربونم هر موقع که میدیدمون بهمون یه چیز میداد...از خوردنی گرفته تا پوشیدنی و بازی کردنی...خیلـــی مهربون بـــود...

ولی حالا دیگه نیست...

پسرکم وقتی وبتو ساختم با خودم عهد کردم که پست اتفاقات بد رو نذارم...

ولی این2مین پست اتفاقات ناگواره و انشاالله آخرینش...

بله دوستان عمو عباس مهربون آسمونی شد...

لطفا یه فاتحه و آیت الکرسی و صلوات مهمونش کنید...

مامانم *ماجون مهربونت* آمده بود تهران برای معاینه چشم امروز نوبت داشت تو مطب دکتر نشسته بودیم.منتظر که گوشی اش زنگ خورد بابام *آقا* پشت خط بود.ماجون میگه صداش لرزون بوده هی میپرسیدم چی شده؟تا آخرش گفت که عمو عباس فوت کرده و داره میره اصفهان و ماجون هم سریع رفتو به منشی گفت و منشی ام گفته این که در آمد تو برو داخل.بابا هم سر کار بود و نمیتونست ماجونو ببره دایی امین ساعت1باهم رفتند.من بخار تو وروجک نمیتونم برم ولی فاتحه خوانی دزفولش حتما میرم..

روحت شاد و یادت گرامی عمو جونم...




[ موضوع : ناگوار ها, مامان]
تاريخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 15:37 | نویسنده : ماMے jون...ღ |