❤تموم زندگیــه من❤

ღ...نیازی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی ذکر دوست داشتن را میگویم...ღ

شــوکــی که حال هممون رو ویران کرد...

1395/5/11 15:37
نویسنده : ماMے jون...ღ
49 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دنیای من.پسر شیرینم،شازده کوچولویی من...

کوچولو ک بودم..شوهر عمه مهربونم هر موقع که میدیدمون بهمون یه چیز میداد...از خوردنی گرفته تا پوشیدنی و بازی کردنی...خیلـــی مهربون بـــود...

ولی حالا دیگه نیست...

پسرکم وقتی وبتو ساختم با خودم عهد کردم که پست اتفاقات بد رو نذارم...

ولی این2مین پست اتفاقات ناگواره و انشاالله آخرینش...

بله دوستان عمو عباس مهربون آسمونی شد...

لطفا یه فاتحه و آیت الکرسی و صلوات مهمونش کنید...

مامانم *ماجون مهربونت* آمده بود تهران برای معاینه چشم امروز نوبت داشت تو مطب دکتر نشسته بودیم.منتظر که گوشی اش زنگ خورد بابام *آقا* پشت خط بود.ماجون میگه صداش لرزون بوده هی میپرسیدم چی شده؟تا آخرش گفت که عمو عباس فوت کرده و داره میره اصفهان و ماجون هم سریع رفتو به منشی گفت و منشی ام گفته این که در آمد تو برو داخل.بابا هم سر کار بود و نمیتونست ماجونو ببره دایی امین ساعت1باهم رفتند.من بخار تو وروجک نمیتونم برم ولی فاتحه خوانی دزفولش حتما میرم..

روحت شاد و یادت گرامی عمو جونم...

پسندها (1)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
یارا
24 مرداد 95 13:25
اخه منم دزفولی ام.....
ماMے jون...ღ
پاسخ
سلاااااااااااام همشهرییی