مامان

حس عجیبیست..

با اولین گریه کودکت دنیا به رویت میخندد..

با گریه اش بغض شادی گلویت را میگیرد..

با چشمان کودکت میبینی..

با نفسش نفس میکشی..

با عطر تنش مست میشوی..

هنگامی بغلش میکنی،،آرامت میکند..

پسرکم،،،،همیشه آغوشم به رویت باز خواهد بود..

تا ابــــــــــــــــــــــــــــــد...

 

تمام نا تمام من با تو تمام میشود




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 15:51 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلامممم دوستای مهربووووونم😉😉

با اومدن فصل قشنگ پاییز استارت برنامه ی تولد شاهزاده ی من زده شد

4 ماه مونده ولی هیجان من انقدررررر زیاده که باید برنامه رو از چند ماه قبل بچینم!

و از یه طرف هم دیگه عاقل شده و خودش میخواد واسش تولد بگیرم..

پارسا هم که دیگه تولدای کل خانواده رو کنترات برداشته و از وقتی عقلش رسیده کسی دیگه شمعشو خودش فوت نکرده😂😐

زحمت همه رو میکشه😂😐باز حالا یاد گرفته قبلا مجبور بودیم کلا یه لایه کیکو بندازیم دووووووووور😂😂😂😂😂😂😂😂😂

نمیدونم با تم شان ده شیپ(بره ناقلا)بگیرم یا یه چیز دیگه!

لطفا راهنماییم کنید..




[ موضوع : تولدانه ها, مناسبت ها, از جنس خاطره, مامان]
تاريخ : جمعه 20 مهر 1396 | 14:16 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شاهزاده من مدتها بود که میخواستم حداقل1بی نهایتم عشقمو بهت بگم و امیدوارم با این جملات کوتاه بعدها متوجه عشق من بشی..دوستت دارممممممم





[ موضوع : من و پسرم, از جنس خاطره, مامان]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | 19:38 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دنیای من.پسر شیرینم،شازده کوچولویی من...

کوچولو ک بودم..شوهر عمه مهربونم هر موقع که میدیدمون بهمون یه چیز میداد...از خوردنی گرفته تا پوشیدنی و بازی کردنی...خیلـــی مهربون بـــود...

ولی حالا دیگه نیست...

پسرکم وقتی وبتو ساختم با خودم عهد کردم که پست اتفاقات بد رو نذارم...

ولی این2مین پست اتفاقات ناگواره و انشاالله آخرینش...

بله دوستان عمو عباس مهربون آسمونی شد...

لطفا یه فاتحه و آیت الکرسی و صلوات مهمونش کنید...

مامانم *ماجون مهربونت* آمده بود تهران برای معاینه چشم امروز نوبت داشت تو مطب دکتر نشسته بودیم.منتظر که گوشی اش زنگ خورد بابام *آقا* پشت خط بود.ماجون میگه صداش لرزون بوده هی میپرسیدم چی شده؟تا آخرش گفت که عمو عباس فوت کرده و داره میره اصفهان و ماجون هم سریع رفتو به منشی گفت و منشی ام گفته این که در آمد تو برو داخل.بابا هم سر کار بود و نمیتونست ماجونو ببره دایی امین ساعت1باهم رفتند.من بخار تو وروجک نمیتونم برم ولی فاتحه خوانی دزفولش حتما میرم..

روحت شاد و یادت گرامی عمو جونم...




[ موضوع : ناگوار ها, مامان]
تاريخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 15:37 | نویسنده : ماMے jون...ღ |
صفحه قبل 1 صفحه بعد