از جنس خاطره
X

حس عجیبیست..

با اولین گریه کودکت دنیا به رویت میخندد..

با گریه اش بغض شادی گلویت را میگیرد..

با چشمان کودکت میبینی..

با نفسش نفس میکشی..

با عطر تنش مست میشوی..

هنگامی بغلش میکنی،،آرامت میکند..

پسرکم،،،،همیشه آغوشم به رویت باز خواهد بود..

تا ابــــــــــــــــــــــــــــــد...

 

تمام نا تمام من با تو تمام میشود




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 15:51 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام به یکی یدونه پسرم

خوبی دردون کوچولوی منHello Kitty EmoticonsHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

آخ که من به فدای اون شیطونیاتHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

تو هرچقدرررررررررررررر خرابکاری کنی بازم من فدات میشمHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

هر چند که گاهی اوقات عصبانی میشم و دعوات میکنم و تو هم های های گریه میکنیHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

ولی بعد از2،3دقیقه همون کارو شروع میکنی بی تفاوتRabbit 1 smiley 033Rabbit 1 smiley 033

تازگیا هم یاد گرفتی برا اینکه شبا تو اتاقت نخوابی میگی"لولو تو اتاقمه"وبدو بدو میآی بیرون!Hello Kitty EmoticonsRabbit 1 smiley 035

یه کار دیگه هم اینکه:بووووووس میفرستیHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

و میگی عاشگتمممممممممممممممم(عاشقتم)Hello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

حس میکنم این روزا احساساتت فوران کردهHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

آخه دم به دقیق میآی میگی:デコメ of cute emoticonsデコメ of cute emoticonsデコメ of cute emoticonsمامی عاشگتمデコメ of cute emoticonsقبونت بیشمデコメ of cute emoticonsデコメ of cute emoticonsHello Kitty Emoticons

×تازگیا بجای مامان بهم میگی デコメ of cute emoticonsمامی جووونデコメ of cute emoticonsیاデコメ of cute emoticonsمامی خانومデコメ of cute emoticons

آخه اینهمه دلبری از کجات پسملیHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

اگه دخمل بودی چی میشدیHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

 

 




[ موضوع : توانایی های پسرمون, من و پسرم, از جنس خاطره]
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 15:56 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, من و پسرم, ماهگرد های عشقمون, از جنس خاطره]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 16:14 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

نه اینکه فکر کنید پسرگلم خودشیفته است ها!نه!ولی خب برای خودش احترام قائله!میپرسید چرا؟!

دیروز صبح که ازخواب بیدار هی با خودش میخوند:پارساجون!پارساجون..!صداش کردم آقاپارسا بیا صبحونه بخور.

گفت مَــــــــــن آگا پارسا جووووووووونم!نه آگا پارسا!ای جاااااااانم اون لحظه میخواستم بخورمت!

خب هر چییییییییی باشه تو یه دونه ای منیپارسا جووووووووون خودم




[ موضوع : توانایی های پسرمون, من و پسرم, بابا و پارسا, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 | 13:42 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

عسلم دیروز رسیدیم ترکیه پروازمون با1ساعت تاخیر انجام شد یعنی ساعت4صبح ساعت6بود رسیدیم ترکیه پسرکم بد خواب شده بودی وهی گریه میکردی(ناگفته نماند همه بچه هابدخواب بودند طوری که همشون تو فرودگاه ترکیه رو صندلیا خوابیدن!)(ما بزرگا تا ساعت2خواب بودیم اما بچه ها بعلت هیجانشون نخوابیده بودن)بعلت تاخیر تو فرودگاه کلی دیر شد تا ساعت8:30فرودگاه بودیم و تو هم بغل بابا خوابیده بودی..خلاصه ساعت9:30بود رسیدیم هتل بچه ها بیهوش شدن!وماهم از فرصت استفاده کردیم ویکم رفتیم پیاده روی که البته همه بچه بیدار شده بودین سر دست آجی ثمین(کلاس پنجم)و داداش نیما(کلاس4)ظاهرا مهدیه که کوچیک تر از همه است(نفس عمه)بیدار شده و بقیه بچه هاهم دنبالش بیدار شدن طفلکی ها هی میگفتن همه باهم گریه میکردین!اما میگن مهدیه از همشون بهتر بوده وتا پستونک گذاشته دهنش گریش آروم شده!وقتی اومدیم ثمین مهدیه بغلش بود داشت پیش پیشش میکرد،شما رو پاش بودی داشت تکونت میداد محدثه کنارش بود آوین و نوید هم رو کولش بودن!نیما هم داشت شیر واسه مهدیه درست میکرد!ساعت1بود رفتیم غذاخوری هتل و پیتزا خوردیم(هممون).اومدیم.حالا نوبت به تفریح بود...اول شهربازی دوم ورزش سوم استخرررررر چهارم بولینگ وقتی رسیدیم ساعت9شب بود دوباره رفتیم غذا خوری دیگه(یه رستوران ایرانی)مثل سفره خونه بود اینبار هممون دیزی خوردیم(جاتون خالیییییییی عالی بود)دوباره اومدیم اتاقمون(اتاق نبود یه خونه کامل بود)بزرگگگگگگگگ)(چون یه خونواده بودیم بهمون بزرگ ترینو داده بودن)اینبار نشستیم و خانوادگی اسم فامیل بازی کردیم انقدرررررررررررر چسبید!بعد هم رفتیم پیاده روی همه باهم(توپ والیبال هم بردیم)یکم تو پارک هتلمون والیبال بازی کردیم!!بعد اومدیم خونه حدودا ساعت12بود مسواک زدیم و خوابیدیم..صبح صبحونه خوردیم و رفتیم بازار برگشتیم و بعد ازناهار خوابیدیم من الآن تنهابیدارم دارم پست میذارم(دوباره هم میخوایم بریم بازار)

فعلا بای پسرمــ




[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 17:31 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام به پسرک ماه خودمـ❤عزیزکم الآن که دارم این پستو میذارم استرس شدیدی دارم چون قراره دومین سفر خارجیتو همین امشب تجربه کنیجشنانشالله که یه سفر عالیییی در کنار عزیزانمون داشته باشیم..بلههههه عزیزانمون!

با خاله و دایی ها و مانجونی و باجونی(خواهر،برادرا و مامان بابای گلممممم)میریم.چند هفته پیش دایی یزدان زنگ زد بهمون و گفت نمیآین زیارت؟گفتیم کجاااااااااا؟گفت زیارت ترکیه!خندونکگفتم حالا بلیطش چنده و کِی و کی هستو ازکجا؟گفت حدودا3میلیون هر نفر پارساهم لازم نیست بگیری(بلیطش ارزونه)-3خرداد شب ساعت3(4خرداد)گفت نسیم و نویان با خانوادشون و مامان بابا.از فرودگاه بین المللی اهواز.گفتیم چیه ما نباشیم و چرا بذاریم پاسپورتامون خاک بخورن و بی استفاده بمونند بنابراین رفتنی شدیم.دد سر کاره و منم نمیدونم مقصدمون چه شهریهخندونکزبانببین چه مامانی داری!

جالب اینجاست که همه پاس هاشون آماده بودن!

بعلههههههههه یه همچین خانواده ای هستیم مااااااااا!

فعلا بایییییییییییی پسرممحبت




[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 15:07 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ابــدی..





[ موضوع : خانوادگی, بابا و پارسا, من و پسرم, سه نفره, مناسبت ها, از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | 21:00 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ابـــدی...





[ موضوع : خانوادگی, توانایی های پسرمون, از جنس خاطره, مناسبت ها, سه نفره]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | 19:48 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شاهزاده من مدتها بود که میخواستم حداقل1بی نهایتم عشقمو بهت بگم و امیدوارم با این جملات کوتاه بعدها متوجه عشق من بشی..دوستت دارممممممم





[ موضوع : من و پسرم, از جنس خاطره, مامان]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | 19:38 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستانمممممممممم.به لطف رسم دیرین خونه تکونی ماهم به پایان رسید.اما امسال با وجود یه شیطونک آتیش پاره 2ساله شاید بتونم بگم کارم2برابر شده بود.فقط یک لحظه غفلت از این وروجک کافی بود تا اون رو زیر کنسول پیدا کنیم یا در حال جویدن هر نوع سیم..!یا مشغول پرت کردن وسایلش از بالکن به کوچه و یا...!شستن دستها در توالت فرنگی و شیرجه زدن از روی مبل(که نصفه شبی جانمان را به لبمان رساند روانه بیمارستانمان کرد تا خیالمان بابت سلامتی وروجک آسوده گردد)هم که جای خود را دارند!فقظ آمدم بگم سال نو برهمگی پیشاپیش مبارک.انشاالله این سال،سال خوبی برای همه باشد...محبت




[ موضوع : از جنس خاطره]
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 15:34 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستان عزیزممحبت

طوطی کوچولوی ما2ساله شده.از 1 سالگی شروع به جمله گفتن کرد.و 1سال و نیمگی جمله بندیش کامل شد و حالامثل بلبل حرف میزنه..میتونه خواسته هاشو خیلی راحت بگه.بماند که چقدر حرفامونو تکرار میکنهخندونکصبح روز تولدش بیدار شد بهش گفتم خوشگل مامانی تولدت مبارک.

گفت:خوشگیل مامایی تبلودت موبایک.

اما آخرش منظورمو فهمید و کلی ذوق کرد(هرچند از تزیینات خونه فهمید)تا زمان اومدن مهمونا هی میگفت:

تبلودم موبایک..تبلودم موبایک

راستییییییی نازنین دوستانم،جمعه رفتیم برف بازی  و پسملی کلی کیف کرد.بازم بماند که تا فرداش میگفت:

بییم بف بازی(بریم برف بازی)

پسرکم مامی تا ابد عاشقته

تا نه ماه نفست به نفسم بند بود..

اومدی..

نفسم به نفست بند شد تا ابد...




[ موضوع : من و پسرم, خانوادگی, توانایی های پسرمون, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 15:13 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

مهربون دوستانم سلامممـــ..خوب هستیــد؟ماهم خوبیممحبت

بلاخره تصمیم گرفتم مادرانه هامو آپ کنم.

شاه پسرم 1سال و11ماه و 7روز سن دارهــ ! این سن (یعنی از18ماهگی تا48ماهگی)معمولا اوج شیرینیه و عشقم هر روز که میگذره شیرین تر میشه و دلبر تر ومنم عاشق تر میشممحبتقربونش برم عاشق موبایل و به قول خودش:

ایو!ایو! کردنه..همش میپرسه:مامان ماباییل کو؟

عاش بازی با ماسه جادوییاشه..

میوه هایی که تشخیص میده وطرز تلفظشون:

گولابی(گلابی)-آلوبِلَه(آلبالو)-پتقال(پرتقال)-کیبی(کیوی)-اِندونه(هندونه)-انای(انار)-گِییپ فوت(گریپ  فروت)-خیال(خیار)-شیب(سیب)

چایی رو میگه:چوییخندونک

حیواناتی تشخیص میده وطرز تلفظشون:

بلّه(بره)(به به)-ابس(اسب)(پیتو پیتو)-بژ(بز)(مه مه)-دااااااو(گاو)(مومو)-کوکولی(قوقولی منظورهمون خروس)(کوکولی کوکو)-کورباخه(قورباغه)(گور گور یه چیزی بین ق و گ)-اُذک(اردک)(کُاکُا)-ژنبوی(زنبور)

غذایی که بیشتر ازهمه دوست داره:ماتالانی(ماکارونی)(به خصوص ماکارونی فرمی)

نام:پاسا(پارسا)

چندسالته؟:دوسال

 

 

 

محبتماشالله داری نفسمبوس

خدانگهدارتونبای بای




[ موضوع : توانایی های پسرمون, خانوادگی, بابا و پارسا, من و پسرم, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 | 15:05 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستای گلم.

مدت طولانی هست آپ نشدم.

مشغول بچه داری و غیره بودم.

و فهمیدم که وای فای برای پسرکم ضرر داره.

به همین دلیل نیومدم!

یه سفر چند روزه داشتیم به شهرمون یعنی(دزفول).

به هممون خوش گذشت به خصوص تو وروجک مامیمحبت

همش با خودم فکر میکردم تو یه پرنده کوچولویی که ازتو قفس آپارتمانمون رهاشده بودیبوس

آخه خونه دزفوله مامانم اینا حیاط داره و شما کلی کیف کردی.

پاتوق چند روزآخرمون شده بود کنار آب.

ولی روز آخر چون شما صبحونه نخورده بودی بد اخلاق بودی.

به خاطر همین زود برگشتیم خونه!

موش موشک مامان که کلیییی بهش خوش گذشت.

تو افتخارمـــــ غرورمـــــــ

همه چیـــــزم همه کســــــــم هستی..

عاشقتــــم عشق من...




[ موضوع : از جنس خاطره, سه نفره, من و پسرم, توانایی های پسرمون, خانوادگی]
تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 16:41 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام عشق ابدی من،خوبی پسرکم؟و سلام دوستای ابدی من!خوبین؟

عشق و عمر من 2روز پیش واکسن 18 ماهگیشو زد!الهی بگردم!

تنها چیزی که تا الآن تونسته پسرکمو از پا در بیاره همین واکسن لعنتیه!خداروشکر دیگه واکسن نداره تا کلاس اولش انشاا...محبتپسرکم شیطونی کن،خرابکاری کن،بریز،بپاش ولی دیگه اینطوری نبینمتغمگین

قربونش بشم وقتی تلفن زنگ میزنه تلفنو بر میداره دراز میکشهغمگینبرا صبحونه،ناهار و شام میآد دراز میکشه رو زمین ما سر میز،غذا میذاریم تو دهنشغمگین

ولی این هفته به احتمال زیاد بریم دزفول،آخه خواهر و مامان گلم رفتن دزفول.هم بریم سر مزار خواهر شوهر و دختر خاله ام که میشه عمه پارسا و دید و بازدید اقوام.شاید پارسا هم با دیدن بچه ها پاش یادش برهمحبت




[ موضوع : از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 30 تير 1395 | 19:08 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

عشـــق من سلام...دوستـــای مهربون همیشگیم سلام...خوب هستیــــ؟؟ــد!!ما هم خوبیـــــم.نفس مامی این روزا تموم سعیمو میکنم تا روزانه هاتو آپ کنم.اما شما جوجوی من نمیذاری.پسلکــــــم!!شما شکلات منی!دنیای منی!بی تو محاله زندگیم..!عشق من به قابلمه و کلا از  وسایل آشپزخونه خوشت میآد!منم توی یه کشو چند تا چیز بی خطر گذاشتم تا بتونی وقتی حوصلت سر میره بازی کنی.

آخــه پسرو چه به این کاراخندونکسوال

اینم آوین و پارسا2تیر94:

آوین و پارسا2تیر94

و حالا آوین و پارسا1تیر95:

آوین و پارسا1تیر95

ببینید وروجکـــا نسبت به پارسال چه قدر تغییر کردند!!

نفس من،من و بابا محمد عاشقونه دوست داریممحبت




[ موضوع : از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 14:35 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستای همیشگی خودم!خوب هستید؟ما هم خوبیم.نفس مامان خیلی شیطون و البته خرابکار شده!!جوجه حنایی من چند روز پیش خرابکاری وحشتناکیییییی کرد.پاتوق اصلی جوجو شده پشت TV!ما  نشسته بودیم و داشتیمTVتماشا میکردیم وروجک هم پشت TVمشغول بازی بود که یهو دیدیم TVکج شد و داشت می اُفتاد که یه دفعه بابا گرفتش!

خدارحم کرد و اگرنه بایستی یه TVدیگه بخریم!خب دیگه خدانگهدار...




[ موضوع : از جنس خاطره]
تاريخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | 11:56 | نویسنده : ماMے jون...ღ |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد