ناگوار ها

این وبلاگ؛

متعلق به دی ماهی پسرکی است

که در یک صبح زمستانی از آسمان فرود آمد

و از برکت وجودش نام من شد*مــادر*...

تـو بهاری...نه بهاران ازتـوست...ازتـومی گیرد وام...هربهار این همه زیبایی را...به چه مانند کنم در همه آفاق تـورا..؟

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 فروردين 1396 | 17:45 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام عشق آسمانی من...

بعد از 1سال 11ماهی که با عصاره ی وجودم پرورشت دادم یه تصمیم ناگهانی باعث شد  که دیگه شیر مامان نخوری...

قربونت برم برامون خواب نذاشته بودی همش میگفتی می می مِخوام.تا ساعت2شب تو خیابون بودیم.یا بَشتنی(بستنی) میخواستی یا پاپ اورن(پاپکورن)یا اشمالتیژ(اسمارتیز)یا تیپس(چیپس).ولی خب دیگه گرفتمت و خدارو شکر موفقیت آمیز بود.الآن دارم باهات کار میکنم تا از پوشک بگیرمتمحبتفردا سالگرد عمه شریفه هستش در دزفول و ما دزفولیم من دارم با لپتاپ مای فادر پست میگذارم.این شعر هت هم تقدیم به عمه ات:

یک سال غمبار از پرکشیدنت به آسمان گذشت

             ما چه گوییم که از سوگ تو برما چه گذشت




[ موضوع : خانوادگی, توانایی های پسرمون, من و پسرم, سه نفره, ناگوار ها]
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 21:42 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دنیای من.پسر شیرینم،شازده کوچولویی من...

کوچولو ک بودم..شوهر عمه مهربونم هر موقع که میدیدمون بهمون یه چیز میداد...از خوردنی گرفته تا پوشیدنی و بازی کردنی...خیلـــی مهربون بـــود...

ولی حالا دیگه نیست...

پسرکم وقتی وبتو ساختم با خودم عهد کردم که پست اتفاقات بد رو نذارم...

ولی این2مین پست اتفاقات ناگواره و انشاالله آخرینش...

بله دوستان عمو عباس مهربون آسمونی شد...

لطفا یه فاتحه و آیت الکرسی و صلوات مهمونش کنید...

مامانم *ماجون مهربونت* آمده بود تهران برای معاینه چشم امروز نوبت داشت تو مطب دکتر نشسته بودیم.منتظر که گوشی اش زنگ خورد بابام *آقا* پشت خط بود.ماجون میگه صداش لرزون بوده هی میپرسیدم چی شده؟تا آخرش گفت که عمو عباس فوت کرده و داره میره اصفهان و ماجون هم سریع رفتو به منشی گفت و منشی ام گفته این که در آمد تو برو داخل.بابا هم سر کار بود و نمیتونست ماجونو ببره دایی امین ساعت1باهم رفتند.من بخار تو وروجک نمیتونم برم ولی فاتحه خوانی دزفولش حتما میرم..

روحت شاد و یادت گرامی عمو جونم...




[ موضوع : ناگوار ها, مامان]
تاريخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 15:37 | نویسنده : ماMے jون...ღ |
صفحه قبل 1 صفحه بعد