خانوادگی
X

حس عجیبیست..

با اولین گریه کودکت دنیا به رویت میخندد..

با گریه اش بغض شادی گلویت را میگیرد..

با چشمان کودکت میبینی..

با نفسش نفس میکشی..

با عطر تنش مست میشوی..

هنگامی بغلش میکنی،،آرامت میکند..

پسرکم،،،،همیشه آغوشم به رویت باز خواهد بود..

تا ابــــــــــــــــــــــــــــــد...

 

تمام نا تمام من با تو تمام میشود




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 15:51 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, من و پسرم, ماهگرد های عشقمون, از جنس خاطره]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 16:14 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

پارسا جووووووووون خودم سلام امشب افطاری دایی منو باباست(آخه ما پسرخاله دخترخاله ایم)!چقدرررررررررر دلم میخواست بریم ولی برامون جور نمیشه خاله با اُپتیماشون رفتن و مامایی و بابایی(مامان بابایی من)بردن الآن ما تنهاییمچون 2هفته پیش اونجا بودیم و تا عید فطر نمیشه بریمولی خب امشب خودمون3نفری جشن میگیریم کیک پختم و الآن تو هم مشغول شیطنت هستی!!امیدوارم شب خوبی داشته باشن




[ موضوع : خانوادگی, من و پسرم, سه نفره, مناسبت ها]
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 | 13:59 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

عسلم دیروز رسیدیم ترکیه پروازمون با1ساعت تاخیر انجام شد یعنی ساعت4صبح ساعت6بود رسیدیم ترکیه پسرکم بد خواب شده بودی وهی گریه میکردی(ناگفته نماند همه بچه هابدخواب بودند طوری که همشون تو فرودگاه ترکیه رو صندلیا خوابیدن!)(ما بزرگا تا ساعت2خواب بودیم اما بچه ها بعلت هیجانشون نخوابیده بودن)بعلت تاخیر تو فرودگاه کلی دیر شد تا ساعت8:30فرودگاه بودیم و تو هم بغل بابا خوابیده بودی..خلاصه ساعت9:30بود رسیدیم هتل بچه ها بیهوش شدن!وماهم از فرصت استفاده کردیم ویکم رفتیم پیاده روی که البته همه بچه بیدار شده بودین سر دست آجی ثمین(کلاس پنجم)و داداش نیما(کلاس4)ظاهرا مهدیه که کوچیک تر از همه است(نفس عمه)بیدار شده و بقیه بچه هاهم دنبالش بیدار شدن طفلکی ها هی میگفتن همه باهم گریه میکردین!اما میگن مهدیه از همشون بهتر بوده وتا پستونک گذاشته دهنش گریش آروم شده!وقتی اومدیم ثمین مهدیه بغلش بود داشت پیش پیشش میکرد،شما رو پاش بودی داشت تکونت میداد محدثه کنارش بود آوین و نوید هم رو کولش بودن!نیما هم داشت شیر واسه مهدیه درست میکرد!ساعت1بود رفتیم غذاخوری هتل و پیتزا خوردیم(هممون).اومدیم.حالا نوبت به تفریح بود...اول شهربازی دوم ورزش سوم استخرررررر چهارم بولینگ وقتی رسیدیم ساعت9شب بود دوباره رفتیم غذا خوری دیگه(یه رستوران ایرانی)مثل سفره خونه بود اینبار هممون دیزی خوردیم(جاتون خالیییییییی عالی بود)دوباره اومدیم اتاقمون(اتاق نبود یه خونه کامل بود)بزرگگگگگگگگ)(چون یه خونواده بودیم بهمون بزرگ ترینو داده بودن)اینبار نشستیم و خانوادگی اسم فامیل بازی کردیم انقدرررررررررررر چسبید!بعد هم رفتیم پیاده روی همه باهم(توپ والیبال هم بردیم)یکم تو پارک هتلمون والیبال بازی کردیم!!بعد اومدیم خونه حدودا ساعت12بود مسواک زدیم و خوابیدیم..صبح صبحونه خوردیم و رفتیم بازار برگشتیم و بعد ازناهار خوابیدیم من الآن تنهابیدارم دارم پست میذارم(دوباره هم میخوایم بریم بازار)

فعلا بای پسرمــ




[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 17:31 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام به پسرک ماه خودمـ❤عزیزکم الآن که دارم این پستو میذارم استرس شدیدی دارم چون قراره دومین سفر خارجیتو همین امشب تجربه کنیجشنانشالله که یه سفر عالیییی در کنار عزیزانمون داشته باشیم..بلههههه عزیزانمون!

با خاله و دایی ها و مانجونی و باجونی(خواهر،برادرا و مامان بابای گلممممم)میریم.چند هفته پیش دایی یزدان زنگ زد بهمون و گفت نمیآین زیارت؟گفتیم کجاااااااااا؟گفت زیارت ترکیه!خندونکگفتم حالا بلیطش چنده و کِی و کی هستو ازکجا؟گفت حدودا3میلیون هر نفر پارساهم لازم نیست بگیری(بلیطش ارزونه)-3خرداد شب ساعت3(4خرداد)گفت نسیم و نویان با خانوادشون و مامان بابا.از فرودگاه بین المللی اهواز.گفتیم چیه ما نباشیم و چرا بذاریم پاسپورتامون خاک بخورن و بی استفاده بمونند بنابراین رفتنی شدیم.دد سر کاره و منم نمیدونم مقصدمون چه شهریهخندونکزبانببین چه مامانی داری!

جالب اینجاست که همه پاس هاشون آماده بودن!

بعلههههههههه یه همچین خانواده ای هستیم مااااااااا!

فعلا بایییییییییییی پسرممحبت




[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 15:07 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ابــدی..





[ موضوع : خانوادگی, بابا و پارسا, من و پسرم, سه نفره, مناسبت ها, از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | 21:00 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ابـــدی...





[ موضوع : خانوادگی, توانایی های پسرمون, از جنس خاطره, مناسبت ها, سه نفره]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | 19:48 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستان عزیزممحبت

طوطی کوچولوی ما2ساله شده.از 1 سالگی شروع به جمله گفتن کرد.و 1سال و نیمگی جمله بندیش کامل شد و حالامثل بلبل حرف میزنه..میتونه خواسته هاشو خیلی راحت بگه.بماند که چقدر حرفامونو تکرار میکنهخندونکصبح روز تولدش بیدار شد بهش گفتم خوشگل مامانی تولدت مبارک.

گفت:خوشگیل مامایی تبلودت موبایک.

اما آخرش منظورمو فهمید و کلی ذوق کرد(هرچند از تزیینات خونه فهمید)تا زمان اومدن مهمونا هی میگفت:

تبلودم موبایک..تبلودم موبایک

راستییییییی نازنین دوستانم،جمعه رفتیم برف بازی  و پسملی کلی کیف کرد.بازم بماند که تا فرداش میگفت:

بییم بف بازی(بریم برف بازی)

پسرکم مامی تا ابد عاشقته

تا نه ماه نفست به نفسم بند بود..

اومدی..

نفسم به نفست بند شد تا ابد...




[ موضوع : من و پسرم, خانوادگی, توانایی های پسرمون, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 15:13 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

مهربون دوستانم سلامممـــ..خوب هستیــد؟ماهم خوبیممحبت

بلاخره تصمیم گرفتم مادرانه هامو آپ کنم.

شاه پسرم 1سال و11ماه و 7روز سن دارهــ ! این سن (یعنی از18ماهگی تا48ماهگی)معمولا اوج شیرینیه و عشقم هر روز که میگذره شیرین تر میشه و دلبر تر ومنم عاشق تر میشممحبتقربونش برم عاشق موبایل و به قول خودش:

ایو!ایو! کردنه..همش میپرسه:مامان ماباییل کو؟

عاش بازی با ماسه جادوییاشه..

میوه هایی که تشخیص میده وطرز تلفظشون:

گولابی(گلابی)-آلوبِلَه(آلبالو)-پتقال(پرتقال)-کیبی(کیوی)-اِندونه(هندونه)-انای(انار)-گِییپ فوت(گریپ  فروت)-خیال(خیار)-شیب(سیب)

چایی رو میگه:چوییخندونک

حیواناتی تشخیص میده وطرز تلفظشون:

بلّه(بره)(به به)-ابس(اسب)(پیتو پیتو)-بژ(بز)(مه مه)-دااااااو(گاو)(مومو)-کوکولی(قوقولی منظورهمون خروس)(کوکولی کوکو)-کورباخه(قورباغه)(گور گور یه چیزی بین ق و گ)-اُذک(اردک)(کُاکُا)-ژنبوی(زنبور)

غذایی که بیشتر ازهمه دوست داره:ماتالانی(ماکارونی)(به خصوص ماکارونی فرمی)

نام:پاسا(پارسا)

چندسالته؟:دوسال

 

 

 

محبتماشالله داری نفسمبوس

خدانگهدارتونبای بای




[ موضوع : توانایی های پسرمون, خانوادگی, بابا و پارسا, من و پسرم, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 | 15:05 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام عشق آسمانی من...

بعد از 1سال 11ماهی که با عصاره ی وجودم پرورشت دادم یه تصمیم ناگهانی باعث شد  که دیگه شیر مامان نخوری...

قربونت برم برامون خواب نذاشته بودی همش میگفتی می می مِخوام.تا ساعت2شب تو خیابون بودیم.یا بَشتنی(بستنی) میخواستی یا پاپ اورن(پاپکورن)یا اشمالتیژ(اسمارتیز)یا تیپس(چیپس).ولی خب دیگه گرفتمت و خدارو شکر موفقیت آمیز بود.الآن دارم باهات کار میکنم تا از پوشک بگیرمتمحبتفردا سالگرد عمه شریفه هستش در دزفول و ما دزفولیم من دارم با لپتاپ مای فادر پست میگذارم.این شعر هت هم تقدیم به عمه ات:

یک سال غمبار از پرکشیدنت به آسمان گذشت

             ما چه گوییم که از سوگ تو برما چه گذشت




[ موضوع : خانوادگی, توانایی های پسرمون, من و پسرم, سه نفره, ناگوار ها]
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 21:42 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستای گلم.

مدت طولانی هست آپ نشدم.

مشغول بچه داری و غیره بودم.

و فهمیدم که وای فای برای پسرکم ضرر داره.

به همین دلیل نیومدم!

یه سفر چند روزه داشتیم به شهرمون یعنی(دزفول).

به هممون خوش گذشت به خصوص تو وروجک مامیمحبت

همش با خودم فکر میکردم تو یه پرنده کوچولویی که ازتو قفس آپارتمانمون رهاشده بودیبوس

آخه خونه دزفوله مامانم اینا حیاط داره و شما کلی کیف کردی.

پاتوق چند روزآخرمون شده بود کنار آب.

ولی روز آخر چون شما صبحونه نخورده بودی بد اخلاق بودی.

به خاطر همین زود برگشتیم خونه!

موش موشک مامان که کلیییی بهش خوش گذشت.

تو افتخارمـــــ غرورمـــــــ

همه چیـــــزم همه کســــــــم هستی..

عاشقتــــم عشق من...




[ موضوع : از جنس خاطره, سه نفره, من و پسرم, توانایی های پسرمون, خانوادگی]
تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 16:41 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

گفتم که چرا رفتی و تدبیر تو این بود...

گفتا چه توان کرد که تقدیر همین بود...

گفتم که تو نه وقت سفرت بود چنین زود...

گفتا که نگو مصلحت دوست در این بود...

...برای عمه ی عزیزت...

 




[ موضوع : خانوادگی]
تاريخ : سه شنبه 1 دی 1394 | 22:30 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

حال و هوای این روزهایمان...لطفا در خواست رمز نکنید...




ادامه مطلب

[ موضوع : خانوادگی]
تاريخ : پنجشنبه 26 آذر 1394 | 13:27 | نویسنده : ماMے jون...ღ |
صفحه قبل 1 صفحه بعد