❤تموم زندگیــه من❤

حس عجیبیست..

با اولین گریه کودکت دنیا به رویت میخندد..

با گریه اش بغض شادی گلویت را میگیرد..

با چشمان کودکت میبینی..

با نفسش نفس میکشی..

با عطر تنش مست میشوی..

هنگامی بغلش میکنی،،حتی اگر دیوانه باشی آرامت میکند..

پسرکم،،،،همیشه آغوشم به رویت باز خواهد بود..

تا ابــــــــــــــــــــــــــــــد...

عاشقتممممممممممم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | 20:46 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

عسلم دیروز رسیدیم ترکیه پروازمون با1ساعت تاخیر انجام شد یعنی ساعت4صبح ساعت6بود رسیدیم ترکیه پسرکم بد خواب شده بودی وهی گریه میکردی(ناگفته نماند همه بچه هابدخواب بودند طوری که همشون تو فرودگاه ترکیه رو صندلیا خوابیدن!)(ما بزرگا تا ساعت2خواب بودیم اما بچه ها بعلت هیجانشون نخوابیده بودن)بعلت تاخیر تو فرودگاه کلی دیر شد تا ساعت8:30فرودگاه بودیم و تو هم بغل بابا خوابیده بودی..خلاصه ساعت9:30بود رسیدیم هتل بچه ها بیهوش شدن!وماهم از فرصت استفاده کردیم ویکم رفتیم پیاده روی که البته همه بچه بیدار شده بودین سر دست آجی ثمین(کلاس پنجم)و داداش نیما(کلاس4)ظاهرا مهدیه که کوچیک تر از همه است(نفس عمه)بیدار شده و بقیه بچه هاهم دنبالش بیدار شدن طفلکی ها هی میگفتن همه باهم گریه میکردین!اما میگن مهدیه از همشون بهتر بوده وتا پستونک گذاشته دهنش گریش آروم شده!وقتی اومدیم ثمین مهدیه بغلش بود داشت پیش پیشش میکرد،شما رو پاش بودی داشت تکونت میداد محدثه کنارش بود آوین و نوید هم رو کولش بودن!نیما هم داشت شیر واسه مهدیه درست میکرد!ساعت1بود رفتیم غذاخوری هتل و پیتزا خوردیم(هممون).اومدیم.حالا نوبت به تفریح بود...اول شهربازی دوم ورزش سوم استخرررررر چهارم بولینگ وقتی رسیدیم ساعت9شب بود دوباره رفتیم غذا خوری دیگه(یه رستوران ایرانی)مثل سفره خونه بود اینبار هممون دیزی خوردیم(جاتون خالیییییییی عالی بود)دوباره اومدیم اتاقمون(اتاق نبود یه خونه کامل بود)بزرگگگگگگگگ)(چون یه خونواده بودیم بهمون بزرگ ترینو داده بودن)اینبار نشستیم و خانوادگی اسم فامیل بازی کردیم انقدرررررررررررر چسبید!بعد هم رفتیم پیاده روی همه باهم(توپ والیبال هم بردیم)یکم تو پارک هتلمون والیبال بازی کردیم!!بعد اومدیم خونه حدودا ساعت12بود مسواک زدیم و خوابیدیم..صبح صبحونه خوردیم و رفتیم بازار برگشتیم و بعد ازناهار خوابیدیم من الآن تنهابیدارم دارم پست میذارم(دوباره هم میخوایم بریم بازار)

فعلا بای پسرمــ




[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 17:31 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام به پسرک ماه خودمـ❤عزیزکم الآن که دارم این پستو میذارم استرس شدیدی دارم چون قراره دومین سفر خارجیتو همین امشب تجربه کنیجشنانشالله که یه سفر عالیییی در کنار عزیزانمون داشته باشیم..بلههههه عزیزانمون!

با خاله و دایی ها و مانجونی و باجونی(خواهر،برادرا و مامان بابای گلممممم)میریم.چند هفته پیش دایی یزدان زنگ زد بهمون و گفت نمیآین زیارت؟گفتیم کجاااااااااا؟گفت زیارت ترکیه!خندونکگفتم حالا بلیطش چنده و کِی و کی هستو ازکجا؟گفت حدودا3میلیون هر نفر پارساهم لازم نیست بگیری(بلیطش ارزونه)-3خرداد شب ساعت3(4خرداد)گفت نسیم و نویان با خانوادشون و مامان بابا.از فرودگاه بین المللی اهواز.گفتیم چیه ما نباشیم و چرا بذاریم پاسپورتامون خاک بخورن و بی استفاده بمونند بنابراین رفتنی شدیم.دد سر کاره و منم نمیدونم مقصدمون چه شهریهخندونکزبانببین چه مامانی داری!

جالب اینجاست که همه پاس هاشون آماده بودن!

بعلههههههههه یه همچین خانواده ای هستیم مااااااااا!

فعلا بایییییییییییی پسرممحبت




[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 15:07 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ابــدی..





[ موضوع : خانوادگی, بابا و پارسا, من و پسرم, سه نفره, مناسبت ها, از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | 21:00 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ابـــدی...





[ موضوع : خانوادگی, توانایی های پسرمون, از جنس خاطره, مناسبت ها, سه نفره]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | 19:48 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شاهزاده من مدتها بود که میخواستم حداقل1بی نهایتم عشقمو بهت بگم و امیدوارم با این جملات کوتاه بعدها متوجه عشق من بشی..دوستت دارممممممم





[ موضوع : من و پسرم, از جنس خاطره, مامان]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | 19:38 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

این روز ها رسیدگی به کارهای 2 ساله شیرینم که دائما در حال کسب تجربه(آن هم از نوع خطرناکش)میباشد تمام وقتم را پر کرده..گرچه شیرین زبانی هایش خسته گی هایم را تمام میکند.خزانه لغاتش زیاد تر شده.با اینکه خیلی از حرف های کودکانه اش را فقط من می فهمم و خودش!

و مصاحبه دایی و خواهر زاده با تلفن:!

پارسا:الّوووووو!

دایی:سلام جیرجیرک  دایی!

پارسا درحال خندیدن:دَیی.خوبی؟مَدِثِه خوبه؟مَدیِه خوبه؟دَندَیی خوبه؟(زندایی)

دایی:آره وروجک خان توخوبی؟مامان خوبه؟بابا خوبه؟

پارسا:آلّه!

دایی:پارسا بگو کالسکه!

پارسا:کاسکِلِه!

چند روز پیش آمده به من میگوید:مامان ببو کاسکله!

من هم نمی دانستم بگویم کالسکه یا کاسکله!

وروجک 82سانتی من علاقه زیادی به عینک دارد.به طوری که تا چشمانش راباز میکند به سمت کمد میرود تا عینک هایش رابردارد(هر چند که من 3 عینک بیشتر دم دستش  گذاشته ام)فسقلی من 8عینک آفتابی دارد!صبح ها بعد از صرف صبحانه (اگر هوا خوب و آسمان آبی بود)سری به پارک میزنیم و بعد از حدود نیم ساعت بازی به خانه بر میگردیم.مقداری ماشین شارژی سواری در خانه(که باید وروجک سوار شود ومن کنترلش کنم) و بعد هم شیرجه زدن در استخر توپ.بعدهم نوبت به ناهار خوردن میرسد و وروجک مستقل من خودش غذا میخورد هرچند که باید بعد از ناهار به حمام برویم!و عسلک کیف میکند از آب باژی!




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1396 | 16:07 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستانمممممممممم.به لطف رسم دیرین خونه تکونی ماهم به پایان رسید.اما امسال با وجود یه شیطونک آتیش پاره 2ساله شاید بتونم بگم کارم2برابر شده بود.فقط یک لحظه غفلت از این وروجک کافی بود تا اون رو زیر کنسول پیدا کنیم یا در حال جویدن هر نوع سیم..!یا مشغول پرت کردن وسایلش از بالکن به کوچه و یا...!شستن دستها در توالت فرنگی و شیرجه زدن از روی مبل(که نصفه شبی جانمان را به لبمان رساند روانه بیمارستانمان کرد تا خیالمان بابت سلامتی وروجک آسوده گردد)هم که جای خود را دارند!فقظ آمدم بگم سال نو برهمگی پیشاپیش مبارک.انشاالله این سال،سال خوبی برای همه باشد...محبت




[ موضوع : از جنس خاطره]
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 15:34 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستان عزیزممحبت

طوطی کوچولوی ما2ساله شده.از 1 سالگی شروع به جمله گفتن کرد.و 1سال و نیمگی جمله بندیش کامل شد و حالامثل بلبل حرف میزنه..میتونه خواسته هاشو خیلی راحت بگه.بماند که چقدر حرفامونو تکرار میکنهخندونکصبح روز تولدش بیدار شد بهش گفتم خوشگل مامانی تولدت مبارک.

گفت:خوشگیل مامایی تبلودت موبایک.

اما آخرش منظورمو فهمید و کلی ذوق کرد(هرچند از تزیینات خونه فهمید)تا زمان اومدن مهمونا هی میگفت:

تبلودم موبایک..تبلودم موبایک

راستییییییی نازنین دوستانم،جمعه رفتیم برف بازی  و پسملی کلی کیف کرد.بازم بماند که تا فرداش میگفت:

بییم بف بازی(بریم برف بازی)

پسرکم مامی تا ابد عاشقته

تا نه ماه نفست به نفسم بند بود..

اومدی..

نفسم به نفست بند شد تا ابد...




[ موضوع : من و پسرم, خانوادگی, توانایی های پسرمون, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 15:13 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

از اولین روزی که دیدمت 2سال میگذره..چه زود بزرگ شدی همه ی دنیای من......دوسال گذشت پر از شیطنتهای بچه گانه گریه های شبانه و .....این منم...حیران از لطف خدای بزرگم...هرروز بیشتر از قبل عاشقت میشم....

دو سال پیش،دیماهی پسرکی از جنس عشق پا در زندگیم گذاشت وبه یمن و برکت وجودش من مادر شدم و لبریز ازعشق...عاشقتم شاهزاده ی من

امسال تم تولدتangrybirdمیباشد...چون عاشق بازی اش  و کارتون اش هستیییی...

پارساکوچولوی خودم عاشقتم...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 20:32 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام عشق714روزه ام..

714روز است که با خنده هایت میخندیم

و با گریه هایت ناراحت میشویم

وقتی شادی غرق در شادی میشویم

و با عطر نفس هایت زندگی میکنیم....

پس بخند کودکم....بخند...

نبینم گریه هایت را

هر اشکت کمرم را میشکند..

دوستت دارم...




[ موضوع : من و پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 18:51 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

می نویسم برای پسرکمـ..

می نویسم برای شاهزاده کوچکمــ..

می نویسم برای آرزویی که یه شبه واقعیت شد..

برای رویایی که یه شبه حقیقت شد..

می نویسم لحظات مادرانه ام رو..

روزهای شیرین با کودکم رو..

می نویسم برای آروم جونم..

برای مهربون مهربونم..

niniweblog.com

شیرین ترین رویای من..

زیبا ترین خواب منی..

niniweblog.com

پسر کوچولوی من..24ماهه که زیباترین هدیه رو دارم...24ماهه مادرم...24ماهه پسری رو دارم که توی رویاهام داشتمش...❤




[ موضوع : من و پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | 13:56 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

مهربون دوستانم سلامممـــ..خوب هستیــد؟ماهم خوبیممحبت

بلاخره تصمیم گرفتم مادرانه هامو آپ کنم.

شاه پسرم 1سال و11ماه و 7روز سن دارهــ ! این سن (یعنی از18ماهگی تا48ماهگی)معمولا اوج شیرینیه و عشقم هر روز که میگذره شیرین تر میشه و دلبر تر ومنم عاشق تر میشممحبتقربونش برم عاشق موبایل و به قول خودش:

ایو!ایو! کردنه..همش میپرسه:مامان ماباییل کو؟

عاش بازی با ماسه جادوییاشه..

میوه هایی که تشخیص میده وطرز تلفظشون:

گولابی(گلابی)-آلوبِلَه(آلبالو)-پتقال(پرتقال)-کیبی(کیوی)-اِندونه(هندونه)-انای(انار)-گِییپ فوت(گریپ  فروت)-خیال(خیار)-شیب(سیب)

چایی رو میگه:چوییخندونک

حیواناتی تشخیص میده وطرز تلفظشون:

بلّه(بره)(به به)-ابس(اسب)(پیتو پیتو)-بژ(بز)(مه مه)-دااااااو(گاو)(مومو)-کوکولی(قوقولی منظورهمون خروس)(کوکولی کوکو)-کورباخه(قورباغه)(گور گور یه چیزی بین ق و گ)-اُذک(اردک)(کُاکُا)-ژنبوی(زنبور)

غذایی که بیشتر ازهمه دوست داره:ماتالانی(ماکارونی)(به خصوص ماکارونی فرمی)

نام:پاسا(پارسا)

چندسالته؟:دوسال

 

 

 

محبتماشالله داری نفسمبوس

خدانگهدارتونبای بای




[ موضوع : توانایی های پسرمون, خانوادگی, بابا و پارسا, من و پسرم, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 | 15:05 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام عشق آسمانی من...

بعد از 1سال 11ماهی که با عصاره ی وجودم پرورشت دادم یه تصمیم ناگهانی باعث شد  که دیگه شیر مامان نخوری...

قربونت برم برامون خواب نذاشته بودی همش میگفتی می می مِخوام.تا ساعت2شب تو خیابون بودیم.یا بَشتنی(بستنی) میخواستی یا پاپ اورن(پاپکورن)یا اشمالتیژ(اسمارتیز)یا تیپس(چیپس).ولی خب دیگه گرفتمت و خدارو شکر موفقیت آمیز بود.الآن دارم باهات کار میکنم تا از پوشک بگیرمتمحبتفردا سالگرد عمه شریفه هستش در دزفول و ما دزفولیم من دارم با لپتاپ مای فادر پست میگذارم.این شعر هت هم تقدیم به عمه ات:

یک سال غمبار از پرکشیدنت به آسمان گذشت

             ما چه گوییم که از سوگ تو برما چه گذشت




[ موضوع : خانوادگی, توانایی های پسرمون, من و پسرم, سه نفره, ناگوار ها]
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 21:42 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

شاهــزاده ی کوچکم...

وسعت عشق را زمانی دریافتم که فهمیدم قلب کوچکی درونم میتپد...❤

و این خــدای مهربانم بود...که با آمدنت نام مادر بر من نهـاد...❤

دوستـــایی مهربونم سلامــــــــ❤حالتـــــون خوبــــــــه؟

خیلی وقته که از مــادرانـــــه هام ننوشتم...امــا جبـــران میکنـــــــم قول میــــدمخجالتالبتـــه اینکه1ماه نت نداشتــم.

اینکــــه عشقــــــم داره بزرگتــر میشـــه و هر لحظه که میگذره من عاشق تر میشـــــــممحبت

دی تـــولــــدشه و 1 سالگیشـــو پر میکنهبوسبعضی وقتـــــا با خودم میگم خدایــا میشــه زمان رو اینجا نگهداریسوال

از شیــــرین کاریاش بگـــم:وقتــــی سیر باشه و غـــذا نخــــواد تا قاشقو میبرم سمتش یه لبخند شیطنت آمیزی میزنه که اون لحظـــــه من بوسه بارونش میکنم تا جیغش در میــــآدخندونک

و حــالـا از خرابکاریاش:چند روز پیش زد شیردوش و داغون کرد.انقدررررررر زدش رو سرامیـــک که پـــودر شدخندونک

راستــــــی خاله جونا پسرکم تابستون اولین سفر خارجی اش رو رفت:دوبـــــی و ابوظبـــــیمحبتانقدددددد لوس شد که نگو!همش بیرون بودیم.

البتـــه شاهــزاده از نعمت آب بازی هم محـــروم نبــود و در سفرمشهد به سرزمین موج های آبی رفت!12ساعت تو آب بود وکیف کرد(البته توی مردونه)!

سفرای تابستون خودشون یه پست جدا میخوان که بعدا میذارم....

خواهششششا اگه تم برای تولد 2 ساله ها سراغ دارید بهم بگیدچشمک

بااااااااااایبای بای




[ موضوع : سه نفره]
تاريخ : سه شنبه 18 آبان 1395 | 21:25 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام به دوستان و عشق پاکمون<3

چند عکس از شاهزاده ام<3:

من فدای پاهات نفسمقربونه پاهایه خوشگلت نفسم عشقم همه ی کسم!

ای جووووووووووونم

قربوووووونه پسر خوشتیپم

نفسمممممم





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 | 16:52 | نویسنده : ماMے jون...ღ |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد