❤تموم زندگیــه من❤

حس عجیبیست..

با اولین گریه کودکت دنیا به رویت میخندد..

با گریه اش بغض شادی گلویت را میگیرد..

با چشمان کودکت میبینی..

با نفسش نفس میکشی..

با عطر تنش مست میشوی..

هنگامی بغلش میکنی،،آرامت میکند..

پسرکم،،،،همیشه آغوشم به رویت باز خواهد بود..

تا ابــــــــــــــــــــــــــــــد...

 

تمام نا تمام من با تو تمام میشود




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 15:51 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام به یکی یدونه پسرم

خوبی دردون کوچولوی منHello Kitty EmoticonsHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

آخ که من به فدای اون شیطونیاتHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

تو هرچقدرررررررررررررر خرابکاری کنی بازم من فدات میشمHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

هر چند که گاهی اوقات عصبانی میشم و دعوات میکنم و تو هم های های گریه میکنیHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

ولی بعد از2،3دقیقه همون کارو شروع میکنی بی تفاوتRabbit 1 smiley 033Rabbit 1 smiley 033

تازگیا هم یاد گرفتی برا اینکه شبا تو اتاقت نخوابی میگی"لولو تو اتاقمه"وبدو بدو میآی بیرون!Hello Kitty EmoticonsRabbit 1 smiley 035

یه کار دیگه هم اینکه:بووووووس میفرستیHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

و میگی عاشگتمممممممممممممممم(عاشقتم)Hello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

حس میکنم این روزا احساساتت فوران کردهHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

آخه دم به دقیق میآی میگی:デコメ of cute emoticonsデコメ of cute emoticonsデコメ of cute emoticonsمامی عاشگتمデコメ of cute emoticonsقبونت بیشمデコメ of cute emoticonsデコメ of cute emoticonsHello Kitty Emoticons

×تازگیا بجای مامان بهم میگی デコメ of cute emoticonsمامی جووونデコメ of cute emoticonsیاデコメ of cute emoticonsمامی خانومデコメ of cute emoticons

آخه اینهمه دلبری از کجات پسملیHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

اگه دخمل بودی چی میشدیHello Kitty EmoticonsHello Kitty Emoticons

 

 




[ موضوع : توانایی های پسرمون, من و پسرم, از جنس خاطره]
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 15:56 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

بگذار تا ببوسمت
ای نوشخندِ صبح
بگذار تا بنوشمت
ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام
 بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی
گرم تر بتاب...

این پست با لپتاپ گذاشته شد..

ویژه

29

ماهگی خورشید زندگیمون..

امید زندگی ما،،،باتو زندگی کردن چیزی فراتر از عشق است..

پسر کو چولوی29 ماهه ی من..دیوانه وار دوستت دارم..

 

صاحب چشمانی که آرامش قلب من است وصدایش دلنشین ترین ترانه من است از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم!

 

از بویت ترانه میسازم وشعر شعر زندگیم را  با بوی  ترانه هایت زنده نگه میدارم..

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 16:33 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, من و پسرم, ماهگرد های عشقمون, از جنس خاطره]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 16:14 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

پسرم

نام وبلاگتو بر اساس جایی که تو زندگیمون داری گذاشتم..️️

واقعا زندگیه ما هستی و به زندگیمون رنگ میدی

شاهزاده کوچولوی من،چقدر زود بزرگ میشی!

گاهی در گوش ات زمزمه میکنم:پارسااا! برای بزرگ شدن عجله نکن ! اما انگار زندگی دارد روی دور تند حرکت میکند

کمی آرامتر پسرم ،به کجا چنین شتابان؟

بگذاراین روز ها رو خوب نفس بکشم!به مادرت فرصت بده نفسم

چقدر طرز نگاهت فرق کرده شاهزاده کوچولوی من 5 ماه که از مرز 2 سالگی گذشتی ولی چرا اینهمه بزرگ شدی یهو؟

فقط کمی آرومتر بزرگ شو من این لحظه ها رو با جون ودل میخواهم هک کنم توی وجودم

پسرم دنیامو بهت میدم فقط دیر تر بزرگ شو..من این لحظه هارو میخوام..




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1396 | 19:22 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

پارسا جووووووووون خودم سلام امشب افطاری دایی منو باباست(آخه ما پسرخاله دخترخاله ایم)!چقدرررررررررر دلم میخواست بریم ولی برامون جور نمیشه خاله با اُپتیماشون رفتن و مامایی و بابایی(مامان بابایی من)بردن الآن ما تنهاییمچون 2هفته پیش اونجا بودیم و تا عید فطر نمیشه بریمولی خب امشب خودمون3نفری جشن میگیریم کیک پختم و الآن تو هم مشغول شیطنت هستی!!امیدوارم شب خوبی داشته باشن




[ موضوع : خانوادگی, من و پسرم, سه نفره, مناسبت ها]
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 | 13:59 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

نه اینکه فکر کنید پسرگلم خودشیفته است ها!نه!ولی خب برای خودش احترام قائله!میپرسید چرا؟!

دیروز صبح که ازخواب بیدار هی با خودش میخوند:پارساجون!پارساجون..!صداش کردم آقاپارسا بیا صبحونه بخور.

گفت مَــــــــــن آگا پارسا جووووووووونم!نه آگا پارسا!ای جاااااااانم اون لحظه میخواستم بخورمت!

خب هر چییییییییی باشه تو یه دونه ای منیپارسا جووووووووون خودم




[ موضوع : توانایی های پسرمون, من و پسرم, بابا و پارسا, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 | 13:42 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

عسلم دیروز رسیدیم ترکیه پروازمون با1ساعت تاخیر انجام شد یعنی ساعت4صبح ساعت6بود رسیدیم ترکیه پسرکم بد خواب شده بودی وهی گریه میکردی(ناگفته نماند همه بچه هابدخواب بودند طوری که همشون تو فرودگاه ترکیه رو صندلیا خوابیدن!)(ما بزرگا تا ساعت2خواب بودیم اما بچه ها بعلت هیجانشون نخوابیده بودن)بعلت تاخیر تو فرودگاه کلی دیر شد تا ساعت8:30فرودگاه بودیم و تو هم بغل بابا خوابیده بودی..خلاصه ساعت9:30بود رسیدیم هتل بچه ها بیهوش شدن!وماهم از فرصت استفاده کردیم ویکم رفتیم پیاده روی که البته همه بچه بیدار شده بودین سر دست آجی ثمین(کلاس پنجم)و داداش نیما(کلاس4)ظاهرا مهدیه که کوچیک تر از همه است(نفس عمه)بیدار شده و بقیه بچه هاهم دنبالش بیدار شدن طفلکی ها هی میگفتن همه باهم گریه میکردین!اما میگن مهدیه از همشون بهتر بوده وتا پستونک گذاشته دهنش گریش آروم شده!وقتی اومدیم ثمین مهدیه بغلش بود داشت پیش پیشش میکرد،شما رو پاش بودی داشت تکونت میداد محدثه کنارش بود آوین و نوید هم رو کولش بودن!نیما هم داشت شیر واسه مهدیه درست میکرد!ساعت1بود رفتیم غذاخوری هتل و پیتزا خوردیم(هممون).اومدیم.حالا نوبت به تفریح بود...اول شهربازی دوم ورزش سوم استخرررررر چهارم بولینگ وقتی رسیدیم ساعت9شب بود دوباره رفتیم غذا خوری دیگه(یه رستوران ایرانی)مثل سفره خونه بود اینبار هممون دیزی خوردیم(جاتون خالیییییییی عالی بود)دوباره اومدیم اتاقمون(اتاق نبود یه خونه کامل بود)بزرگگگگگگگگ)(چون یه خونواده بودیم بهمون بزرگ ترینو داده بودن)اینبار نشستیم و خانوادگی اسم فامیل بازی کردیم انقدرررررررررررر چسبید!بعد هم رفتیم پیاده روی همه باهم(توپ والیبال هم بردیم)یکم تو پارک هتلمون والیبال بازی کردیم!!بعد اومدیم خونه حدودا ساعت12بود مسواک زدیم و خوابیدیم..صبح صبحونه خوردیم و رفتیم بازار برگشتیم و بعد ازناهار خوابیدیم من الآن تنهابیدارم دارم پست میذارم(دوباره هم میخوایم بریم بازار)

فعلا بای پسرمــ




[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 17:31 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام به پسرک ماه خودمـ❤عزیزکم الآن که دارم این پستو میذارم استرس شدیدی دارم چون قراره دومین سفر خارجیتو همین امشب تجربه کنیجشنانشالله که یه سفر عالیییی در کنار عزیزانمون داشته باشیم..بلههههه عزیزانمون!

با خاله و دایی ها و مانجونی و باجونی(خواهر،برادرا و مامان بابای گلممممم)میریم.چند هفته پیش دایی یزدان زنگ زد بهمون و گفت نمیآین زیارت؟گفتیم کجاااااااااا؟گفت زیارت ترکیه!خندونکگفتم حالا بلیطش چنده و کِی و کی هستو ازکجا؟گفت حدودا3میلیون هر نفر پارساهم لازم نیست بگیری(بلیطش ارزونه)-3خرداد شب ساعت3(4خرداد)گفت نسیم و نویان با خانوادشون و مامان بابا.از فرودگاه بین المللی اهواز.گفتیم چیه ما نباشیم و چرا بذاریم پاسپورتامون خاک بخورن و بی استفاده بمونند بنابراین رفتنی شدیم.دد سر کاره و منم نمیدونم مقصدمون چه شهریهخندونکزبانببین چه مامانی داری!

جالب اینجاست که همه پاس هاشون آماده بودن!

بعلههههههههه یه همچین خانواده ای هستیم مااااااااا!

فعلا بایییییییییییی پسرممحبت




[ موضوع : خانوادگی, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 15:07 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ابــدی..





[ موضوع : خانوادگی, بابا و پارسا, من و پسرم, سه نفره, مناسبت ها, از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | 21:00 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ابـــدی...





[ موضوع : خانوادگی, توانایی های پسرمون, از جنس خاطره, مناسبت ها, سه نفره]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | 19:48 | نویسنده : ماMے jون...ღ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شاهزاده من مدتها بود که میخواستم حداقل1بی نهایتم عشقمو بهت بگم و امیدوارم با این جملات کوتاه بعدها متوجه عشق من بشی..دوستت دارممممممم





[ موضوع : من و پسرم, از جنس خاطره, مامان]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | 19:38 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

این روز ها رسیدگی به کارهای 2 ساله شیرینم که دائما در حال کسب تجربه(آن هم از نوع خطرناکش)میباشد تمام وقتم را پر کرده..گرچه شیرین زبانی هایش خسته گی هایم را تمام میکند.خزانه لغاتش زیاد تر شده.با اینکه خیلی از حرف های کودکانه اش را فقط من می فهمم و خودش!

و مصاحبه دایی و خواهر زاده با تلفن:!

پارسا:الّوووووو!

دایی:سلام جیرجیرک  دایی!

پارسا درحال خندیدن:دَیی.خوبی؟مَدِثِه خوبه؟مَدیِه خوبه؟دَندَیی خوبه؟(زندایی)

دایی:آره وروجک خان توخوبی؟مامان خوبه؟بابا خوبه؟

پارسا:آلّه!

دایی:پارسا بگو کالسکه!

پارسا:کاسکِلِه!

چند روز پیش آمده به من میگوید:مامان ببو کاسکله!

من هم نمی دانستم بگویم کالسکه یا کاسکله!

وروجک 82سانتی من علاقه زیادی به عینک دارد.به طوری که تا چشمانش راباز میکند به سمت کمد میرود تا عینک هایش رابردارد(هر چند که من 3 عینک بیشتر دم دستش  گذاشته ام)فسقلی من 8عینک آفتابی دارد!صبح ها بعد از صرف صبحانه (اگر هوا خوب و آسمان آبی بود)سری به پارک میزنیم و بعد از حدود نیم ساعت بازی به خانه بر میگردیم.مقداری ماشین شارژی سواری در خانه(که باید وروجک سوار شود ومن کنترلش کنم) و بعد هم شیرجه زدن در استخر توپ.بعدهم نوبت به ناهار خوردن میرسد و وروجک مستقل من خودش غذا میخورد هرچند که باید بعد از ناهار به حمام برویم!و عسلک کیف میکند از آب باژی!




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1396 | 16:07 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستانمممممممممم.به لطف رسم دیرین خونه تکونی ماهم به پایان رسید.اما امسال با وجود یه شیطونک آتیش پاره 2ساله شاید بتونم بگم کارم2برابر شده بود.فقط یک لحظه غفلت از این وروجک کافی بود تا اون رو زیر کنسول پیدا کنیم یا در حال جویدن هر نوع سیم..!یا مشغول پرت کردن وسایلش از بالکن به کوچه و یا...!شستن دستها در توالت فرنگی و شیرجه زدن از روی مبل(که نصفه شبی جانمان را به لبمان رساند روانه بیمارستانمان کرد تا خیالمان بابت سلامتی وروجک آسوده گردد)هم که جای خود را دارند!فقظ آمدم بگم سال نو برهمگی پیشاپیش مبارک.انشاالله این سال،سال خوبی برای همه باشد...محبت




[ موضوع : از جنس خاطره]
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 15:34 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستان عزیزممحبت

طوطی کوچولوی ما2ساله شده.از 1 سالگی شروع به جمله گفتن کرد.و 1سال و نیمگی جمله بندیش کامل شد و حالامثل بلبل حرف میزنه..میتونه خواسته هاشو خیلی راحت بگه.بماند که چقدر حرفامونو تکرار میکنهخندونکصبح روز تولدش بیدار شد بهش گفتم خوشگل مامانی تولدت مبارک.

گفت:خوشگیل مامایی تبلودت موبایک.

اما آخرش منظورمو فهمید و کلی ذوق کرد(هرچند از تزیینات خونه فهمید)تا زمان اومدن مهمونا هی میگفت:

تبلودم موبایک..تبلودم موبایک

راستییییییی نازنین دوستانم،جمعه رفتیم برف بازی  و پسملی کلی کیف کرد.بازم بماند که تا فرداش میگفت:

بییم بف بازی(بریم برف بازی)

پسرکم مامی تا ابد عاشقته

تا نه ماه نفست به نفسم بند بود..

اومدی..

نفسم به نفست بند شد تا ابد...




[ موضوع : من و پسرم, خانوادگی, توانایی های پسرمون, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 15:13 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

از اولین روزی که دیدمت 2سال میگذره..چه زود بزرگ شدی همه ی دنیای من......دوسال گذشت پر از شیطنتهای بچه گانه گریه های شبانه و .....این منم...حیران از لطف خدای بزرگم...هرروز بیشتر از قبل عاشقت میشم....

دو سال پیش،دیماهی پسرکی از جنس عشق پا در زندگیم گذاشت وبه یمن و برکت وجودش من مادر شدم و لبریز ازعشق...عاشقتم شاهزاده ی من

امسال تم تولدتangrybirdمیباشد...چون عاشق بازی اش  و کارتون اش هستیییی...

پارساکوچولوی خودم عاشقتم...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 20:32 | نویسنده : ماMے jون...ღ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد