پــآرســآی من..ღ

بهتــرین هــا را برایــت آزومنـــدم...

وقتــی که خوابی..

تمام دنیایم خواب است..

وقتی تو شادی..

من غرق در شادی میشوم..

وقتــی راه میروی..

تمام خانه از عطر نفس هایت پر میشود..

کودکـــم..

تو تمام آرزوهای منی...

آرامشــــم..

عاشقـــانه دوستت دارم..




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 تير 1395 | 11:56 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

از اولین روزی که دیدمت 2سال میگذره..چه زود بزرگ شدی همه ی دنیای من......دوسال گذشت پر از شیطنتهای بچه گانه گریه های شبانه و .....این منم...حیران از لطف خدای بزرگم...هرروز بیشتر از قبل عاشقت میشم....

دو سال پیش،دیماهی پسرکی از جنس عشق پا در زندگیم گذاشت وبه یمن و برکت وجودش من مادر شدم و لبریز ازعشق...عاشقتم شاهزاده ی من

امسال تم تولدتangrybirdمیباشد...چون عاشق بازی اش  و کارتون اش هستیییی...

پارساکوچولوی خودم عاشقتم...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 20:32 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

از اولین روزی که دیدمت 2سال میگذره..چه زود بزرگ شدی همه ی دنیای من......دوسال گذشت پر از شیطنتهای بچه گانه گریه های شبانه و .....این منم...حیران از لطف خدای بزرگم...هرروز بیشتر از قبل عاشقت میشم....

دو سال پیش،دیماهی پسرکی از جنس عشق پا در زندگیم گذاشت وبه یمن و برکت وجودش من مادر شدم و لبریز ازعشق...عاشقتم شاهزاده ی من

امسال تم تولدتangrybirdمیباشد...چون عاشق بازی اش  و کارتون اش هستیییی...

پارساکوچولوی خودم عاشقتم...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 20:32 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام عشق714روزه ام..

714روز است که با خنده هایت میخندیم

و با گریه هایت ناراحت میشویم

وقتی شادی غرق در شادی میشویم

و با عطر نفس هایت زندگی میکنیم....

پس بخند کودکم....بخند...

نبینم گریه هایت را

هر اشکت کمرم را میشکند..

دوستت دارم...




[ موضوع : من و پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 18:51 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

می نویسم برای پسرکمـ..

می نویسم برای شاهزاده کوچکمــ..

می نویسم برای آرزویی که یه شبه واقعیت شد..

برای رویایی که یه شبه حقیقت شد..

می نویسم لحظات مادرانه ام رو..

روزهای شیرین با کودکم رو..

می نویسم برای آروم جونم..

برای مهربون مهربونم..

niniweblog.com

شیرین ترین رویای من..

زیبا ترین خواب منی..

niniweblog.com

پسر کوچولوی من..24ماهه که زیباترین هدیه رو دارم...24ماهه مادرم...24ماهه پسری رو دارم که توی رویاهام داشتمش...❤




[ موضوع : من و پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | 13:56 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

مهربون دوستانم سلامممـــ..خوب هستیــد؟ماهم خوبیممحبت

بلاخره تصمیم گرفتم مادرانه هامو آپ کنم.

شاه پسرم 1سال و11ماه و 7روز سن دارهــ ! این سن (یعنی از18ماهگی تا48ماهگی)معمولا اوج شیرینیه و عشقم هر روز که میگذره شیرین تر میشه و دلبر تر ومنم عاشق تر میشممحبتقربونش برم عاشق موبایل و به قول خودش:

ایو!ایو! کردنه..همش میپرسه:مامان ماباییل کو؟

عاش بازی با ماسه جادوییاشه..

میوه هایی که تشخیص میده وطرز تلفظشون:

گولابی(گلابی)-آلوبِلَه(آلبالو)-پتقال(پرتقال)-کیبی(کیوی)-اِندونه(هندونه)-انای(انار)-گِییپ فوت(گریپ  فروت)-خیال(خیار)-شیب(سیب)

چایی رو میگه:چوییخندونک

حیواناتی تشخیص میده وطرز تلفظشون:

بلّه(بره)(به به)-ابس(اسب)(پیتو پیتو)-بژ(بز)(مه مه)-دااااااو(گاو)(مومو)-کوکولی(قوقولی منظورهمون خروس)(کوکولی کوکو)-کورباخه(قورباغه)(گور گور یه چیزی بین ق و گ)-اُذک(اردک)(کُاکُا)-ژنبوی(زنبور)

غذایی که بیشتر ازهمه دوست داره:ماتالانی(ماکارونی)(به خصوص ماکارونی فرمی)

نام:پاسا(پارسا)

چندسالته؟:دوسال

 

 

 

محبتماشالله داری نفسمبوس

خدانگهدارتونبای بای




[ موضوع : توانایی های پسرمون, خانوادگی, بابا و پارسا, من و پسرم, سه نفره, از جنس خاطره]
تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 | 15:05 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام عشق آسمانی من...

بعد از 1سال 11ماهی که با عصاره ی وجودم پرورشت دادم یه تصمیم ناگهانی باعث شد  که دیگه شیر مامان نخوری...

قربونت برم برامون خواب نذاشته بودی همش میگفتی می می مِخوام.تا ساعت2شب تو خیابون بودیم.یا بَشتنی(بستنی) میخواستی یا پاپ اورن(پاپکورن)یا اشمالتیژ(اسمارتیز)یا تیپس(چیپس).ولی خب دیگه گرفتمت و خدارو شکر موفقیت آمیز بود.الآن دارم باهات کار میکنم تا از پوشک بگیرمتمحبتفردا سالگرد عمه شریفه هستش در دزفول و ما دزفولیم من دارم با لپتاپ مای فادر پست میگذارم.این شعر هت هم تقدیم به عمه ات:

یک سال غمبار از پرکشیدنت به آسمان گذشت

             ما چه گوییم که از سوگ تو برما چه گذشت




[ موضوع : خانوادگی, توانایی های پسرمون, من و پسرم, سه نفره, ناگوار ها]
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 21:42 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

شاهــزاده ی کوچکم...

وسعت عشق را زمانی دریافتم که فهمیدم قلب کوچکی درونم میتپد...❤

و این خــدای مهربانم بود...که با آمدنت نام مادر بر من نهـاد...❤

دوستـــایی مهربونم سلامــــــــ❤حالتـــــون خوبــــــــه؟

خیلی وقته که از مــادرانـــــه هام ننوشتم...امــا جبـــران میکنـــــــم قول میــــدمخجالتالبتـــه اینکه1ماه نت نداشتــم.

اینکــــه عشقــــــم داره بزرگتــر میشـــه و هر لحظه که میگذره من عاشق تر میشـــــــممحبت

دی تـــولــــدشه و 1 سالگیشـــو پر میکنهبوسبعضی وقتـــــا با خودم میگم خدایــا میشــه زمان رو اینجا نگهداریسوال

از شیــــرین کاریاش بگـــم:وقتــــی سیر باشه و غـــذا نخــــواد تا قاشقو میبرم سمتش یه لبخند شیطنت آمیزی میزنه که اون لحظـــــه من بوسه بارونش میکنم تا جیغش در میــــآدخندونک

و حــالـا از خرابکاریاش:چند روز پیش زد شیردوش و داغون کرد.انقدررررررر زدش رو سرامیـــک که پـــودر شدخندونک

راستــــــی خاله جونا پسرکم تابستون اولین سفر خارجی اش رو رفت:دوبـــــی و ابوظبـــــیمحبتانقدددددد لوس شد که نگو!همش بیرون بودیم.

البتـــه شاهــزاده از نعمت آب بازی هم محـــروم نبــود و در سفرمشهد به سرزمین موج های آبی رفت!12ساعت تو آب بود وکیف کرد(البته توی مردونه)!

سفرای تابستون خودشون یه پست جدا میخوان که بعدا میذارم....

خواهششششا اگه تم برای تولد 2 ساله ها سراغ دارید بهم بگیدچشمک

بااااااااااایبای بای




[ موضوع : سه نفره]
تاريخ : سه شنبه 18 آبان 1395 | 21:25 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام به دوستان و عشق پاکمون<3

چند عکس از شاهزاده ام<3:

من فدای پاهات نفسمقربونه پاهایه خوشگلت نفسم عشقم همه ی کسم!

ای جووووووووووونم

قربوووووونه پسر خوشتیپم

نفسمممممم





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 | 16:52 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دنیای من.پسر شیرینم،شازده کوچولویی من...

کوچولو ک بودم..شوهر عمه مهربونم هر موقع که میدیدمون بهمون یه چیز میداد...از خوردنی گرفته تا پوشیدنی و بازی کردنی...خیلـــی مهربون بـــود...

ولی حالا دیگه نیست...

پسرکم وقتی وبتو ساختم با خودم عهد کردم که پست اتفاقات بد رو نذارم...

ولی این2مین پست اتفاقات ناگواره و انشاالله آخرینش...

بله دوستان عمو عباس مهربون آسمونی شد...

لطفا یه فاتحه و آیت الکرسی و صلوات مهمونش کنید...

مامانم *ماجون مهربونت* آمده بود تهران برای معاینه چشم امروز نوبت داشت تو مطب دکتر نشسته بودیم.منتظر که گوشی اش زنگ خورد بابام *آقا* پشت خط بود.ماجون میگه صداش لرزون بوده هی میپرسیدم چی شده؟تا آخرش گفت که عمو عباس فوت کرده و داره میره اصفهان و ماجون هم سریع رفتو به منشی گفت و منشی ام گفته این که در آمد تو برو داخل.بابا هم سر کار بود و نمیتونست ماجونو ببره دایی امین ساعت1باهم رفتند.من بخار تو وروجک نمیتونم برم ولی فاتحه خوانی دزفولش حتما میرم..

روحت شاد و یادت گرامی عمو جونم...




[ موضوع : ناگوار ها, مامان]
تاريخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 15:37 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام دوستای گلم.

مدت طولانی هست آپ نشدم.

مشغول بچه داری و غیره بودم.

و فهمیدم که وای فای برای پسرکم ضرر داره.

به همین دلیل نیومدم!

یه سفر چند روزه داشتیم به شهرمون یعنی(دزفول).

به هممون خوش گذشت به خصوص تو وروجک مامیمحبت

همش با خودم فکر میکردم تو یه پرنده کوچولویی که ازتو قفس آپارتمانمون رهاشده بودیبوس

آخه خونه دزفوله مامانم اینا حیاط داره و شما کلی کیف کردی.

پاتوق چند روزآخرمون شده بود کنار آب.

ولی روز آخر چون شما صبحونه نخورده بودی بد اخلاق بودی.

به خاطر همین زود برگشتیم خونه!

موش موشک مامان که کلیییی بهش خوش گذشت.

تو افتخارمـــــ غرورمـــــــ

همه چیـــــزم همه کســــــــم هستی..

عاشقتــــم عشق من...




[ موضوع : از جنس خاطره, سه نفره, من و پسرم, توانایی های پسرمون, خانوادگی]
تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 16:41 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام عشق ابدی من،خوبی پسرکم؟و سلام دوستای ابدی من!خوبین؟

عشق و عمر من 2روز پیش واکسن 18 ماهگیشو زد!الهی بگردم!

تنها چیزی که تا الآن تونسته پسرکمو از پا در بیاره همین واکسن لعنتیه!خداروشکر دیگه واکسن نداره تا کلاس اولش انشاا...محبتپسرکم شیطونی کن،خرابکاری کن،بریز،بپاش ولی دیگه اینطوری نبینمتغمگین

قربونش بشم وقتی تلفن زنگ میزنه تلفنو بر میداره دراز میکشهغمگینبرا صبحونه،ناهار و شام میآد دراز میکشه رو زمین ما سر میز،غذا میذاریم تو دهنشغمگین

ولی این هفته به احتمال زیاد بریم دزفول،آخه خواهر و مامان گلم رفتن دزفول.هم بریم سر مزار خواهر شوهر و دختر خاله ام که میشه عمه پارسا و دید و بازدید اقوام.شاید پارسا هم با دیدن بچه ها پاش یادش برهمحبت




[ موضوع : از جنس خاطره]
تاريخ : چهارشنبه 30 تير 1395 | 19:08 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

 ωـلـــآـᓄ בوωـتـــاے گلـــــᓄـ.ـפֿـوبیـــن؟ـᓄـاهـᓄ פֿـوبیـــــــᓄـ!عشــــᓆ ابـــــــבے ᓄـوטּ هـᓄ פֿـوبـــــــه..عـωـلــــڪ یـہ وروجــــڪ بـہ تـᓄـاـᓄ بـہ شـבه!ـבـᓆـیـᓆـا عیـטּ ایـטּ جـᓄـلـــه:وروجــــڪ شیطوטּ بلا زبر و زرنگ و ناـᓆـلا!



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 تير 1395 | 16:20 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلــــآااممم دوستاییییی گلممممخوبیدددد؟ماهمممم خوبیممم!پسرککککک شیریننننن مننن،این روزااا انقد خوردنیییی شدههههه

بفرمایید ادامه مطلب



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 تير 1395 | 20:37 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام جوجوی من!

گفتـــه بودم عاشقتم؟!دیوانه وار دوستت دارم؟!مامانی من فدات شم..این روزا خیلییییییییی شیرین شدی!این روزا یه حسی دارم که وصف ناشدنیه!الان نزدیک به18ماهه از شیره ی وجودم آروم میگیری ومنم ازبوسیدن و بویبدن و بغل کردنت!!

پسرک مامی روز2تیرماه95درست یک روز قبل از تولدم اسم نازتو یاد گرفتی..هی با خودت راه میرفتیو میخوندی پاسا،پاسا،پاسا...!منم فکر میکردم داری حرف بی معنی میزنی تا اینکه دستتو گذاشتی رو عکستو گفتی پاسا منم منظورتو فهمیدم..ماشالله داری نفسمممحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 تير 1395 | 16:02 | نویسنده : ماMے jون...ღ |

سلام پسرکم،پاره ی تنم...

اگه روزی کسی از تو پرسید  بچـــه کجــــایی؟؟

با افتخار بزن رو شونــــش و بگو

کوچولو شهر من بچه نداره همـــه ی مردمش شیرزن وشیرمرد اند.

من بچــــه ی شهر مقاومت ام  دزفــــول قهرمان...

-------------------------------------------------------------------

گفت:که چی؟هی جانباز،جانباز.شهید،شهید؟میخواستن نرن کسی که مجبورشون نکرده بود.!

گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!

گفت:کی؟

گفتم:همونی که تو نداری.

گفت:چی؟

گفتم:غیرت!

کپی از وب((عاشقان حجــــــــاب))((حتما سر بزنید))

--------------------------------------

پ.ن:این پستو به عشق شهرم آپ کردم...شهر موشک های بی هدف..*دزفول*قهرمان!!




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 تير 1395 | 1:42 | نویسنده : ماMے jون...ღ |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد